محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )

426

در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )

گشت و صحابيانى چون ابو ذر « 1 » به دليل امر به معروف و نهى از منكر ، گرسنگى و تبعيد و آزار فراوان ديدند . عبد اللّه بن مسعود « 2 » نيز كه خزانه‌دار بيت المال بود در زمان عثمان از كار بر كنار شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفت ؛ تا جايى كه يكى از دنده‌هاى سينه‌اش شكست . عمار ياسر « 3 » نيز كه فرزند نخستين شهيدان اسلام بود ، به دست عثمان كتك خورد تا جايى كه از هوش رفت و نيز عثمان با پا بر شكمش زد . عثمان درباره خلافت مىگفت : پيراهنى كه خدا بر من پوشانيده از تن به در نمىكنم . . . » « 4 » امام عليه السّلام او را اندرز

--> ( 1 ) . ابو ذر ، چهارمين مسلمان در مكه بود كه پيش از بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و إله به خدا روى آورده و عبادت بتها را كنار گذاشته بود . او پس از اسلام آوردن ، به خانه خود رفت و اسلام خود را علنى كرد . مردان قريش پس از آن بر سرش شورش آورده و او را تا دم مرگ زدند ؛ تا جايى كه گمان كردند از دنيا رفته است . عثمان او را به شام فرستاد تا آن‌كه معاويه از او نزد خليفه شكايت كرد . عثمان نيز او را فراخواند و سپس به « ربذة » تبعيد كرد . « ربذة » منطقه‌اى بين مكه و مدينه بود . سرانجام وى در سال 32 از دنيا رفت . روايات فراوانى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله ، در مدح وى آمده است . نك : مسند احمد : 2 / 163 و 175 ؛ الطبقات الكبرى ، ابن سعد : 4 / 161 . ( 2 ) . وى از قبيله « حذيل » و از هم‌پيمانان « بنى زهره » بود . او پيش از عمر بن خطاب اسلام آورد و در جنگ بدر و بيعت رضوان شركت داشت . او منصب قضاوت كوفه و خزانه‌دارى بيت المال آن را در زمان عمر و آغاز دوره عثمان داشت . سپس به مدينه آمده و سرانجام در سال 32 از دنيا رفت . وى به هنگام مرگ شصت و اندى داشت و در بقيع دفن شد . نك : سيره ابن هشام : 1 / 314 ؛ تاريخ طبرى : 5 / 80 و 90 ؛ سنن بيهقى : 8 / 61 . ( 3 ) . عمار بن ياسر عنسى ، از ياران بزرگ پيامبر صلّى اللّه عليه و إله است كه روايات فراوانى از او و درباره‌اش در منابع تاريخ و حديث آمده است . پيامبر صلّى اللّه عليه و إله درباره او گفته بود كه قوم ستمگر تو را خواهند كشت و سرانجام در جنگ صفين در بين سپاهيان امام على عليه السّلام به شهادت رسيد . نك : كنز العمال : 11 / 135 ؛ صحيح بخارى : 2 / 305 . ( 4 ) . تاريخ طبرى : 4 / 371 و 372 و 375 ؛ الكامل ، ابن اثير : 3 / 169 .